هرگز نفهمیدی که نمی خواهم وادار شوم تا به پناهگاه امن تری بگریزم!
اگر اشتباهات کودکانه ام یکریز و پی در پی به دنبالت آمدند تنها دلیلش
خواستن بی اندازه ات بود و بس.
نمی دانستم چه کنم و نفهمیدم
اما حالا خیلی چیزها فرق کرده است
حالا میفهمم که چه اشتباهات بزرگی مرتکب شده ام .
به بیراهه رفتم.
درست است که تو را یافته ام اما تنها از این در هراسم که
زمانی مرا بیابی که اعتراف کنی :
پس از این همه سالهای سیاه چقدر عوض شده ای ، چقدر شکسته ای ....
تنها می خواهم که بدانی و بپذیری که من تنها مقصر نبودم و نیستم
و نمی خواهم اینگونه اتفاق بیفتد که
دوباره بیایم یا دوباره بیایی و این آمدن سبب شکستن هریک از ما شود.
توهمیشه تنهایم گذاشتی
درست در لحظاتی که به وجود استوارت احتیاج داشتم!
هرگز نفهمیدی و حتی نخواستی بدانی که در دل من چه آرزوها و امیدهای زیبایی را
تبدیل به خرابه های ویران کردی و با تمام غرور خودخواهانه ات،
تنها مرا مقصر می دانی !!!
اگر رفتی
اگر رفتم
بیا عهدی ببندیم که دیگر هرگز برنگردیم...
گرچند که در این بیهودگی سرشار مدام دست و پا می زنم
اما باید اعتراف کنم :
هنوز هم دوستت دارم...