ای عزیز روزگار
ای وفای سال و ماه
ای قبای سبز تو بلند
دستهای خسته ام ای چراغ مرزهای دور
با فروتنی میان زلف تو
اشیانه می سازد
طرح زندگی میان سینه ات و می ماندتا ابد
یک ستاره می دمد
آفتاب دلپذیر صبح سلام
رفته ها که رفته ای عزیز سال و ماه
در بهار رفته قصه گفتن است
با تو بودن این زمان
با تو بودن از مسیر رود سرنوشت شکفتن است
گذشتن است